تبليغاتX
قاب زندگی























قاب زندگی

زندگی یک اتفاق ساده است،گرچه در زندگی هیچ چیز اتفاقی نیست

یک روز صبح همراه با یک دوست آژانتینی در صحرایی موجاوه قدم میزدیم که چیزی دیدیم که در افق می درخشید،هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم ،مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست...

تنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست!یک بطری آبجو خالی!غبار صحرایی درون اش متبلور شده بود

از آنجا که صحرا گرم تر شده بود تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم

به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟

اما باز فکر کردم:اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم،چطوری می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

کتاب دومین مکتوب،نوشته پائولو کوئلیو

پ.ن :تمام عشقتونو به اطرافیانتون بدید و افکارتونُ برای خودتون نگه دارید...بذارید خودشون به درستی یا کذب بودن چیزها یا افراد درخشنده اطرافشون برسن :)

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 4:58 توسط فرشته مولائی پور|

چه عطر یا ادکلنی مصرف میکنی؟

قیمتش چنده؟مارک معروفیه؟

.

.

زیباترین لباستُ بپوش و بهترین و خوش بوترین عطرتُ بزن...

حالا  برو تو دل طبیعت! و ببین چقدر پیش عطر طبیعت کم میاری!

یه بار تو زندگیت امتحان کن....


ویرایش:می پرسید چرا؟!

تا الان تو یه مزرعه برنج بودید؟

تو یه دشت پر از گلهای لاله دویدید؟با پروانه ها و سنجاقک ها پرواز کردید؟

روی گلهای بابونه دراز کشید که پوست صورتتونُ لمس کنه؟نمناکی چمنها یه دشت و تو فصل بهار حس کردید؟

لونه لک لک ها رو از نزدیک دیدید؟

خشک وخشن بودن رشته کوه های زاگرس که تمام زیبایشون فقط کنار هم بودنش میتونه باشه و تصور کردید؟

....

و و و

من همه این چیزها رو به خاطر وجود خانواده ام و جایی که بچگی توش زندگی میکردم تجربه کردم...

تو یه جاده ی بی انتها بود که دو طرفش درختای سرو بودن و بو ی خیارِ زمینا پشت این درختها همه فضا رو پر کرده بود،مزه اون گوجه سر زمین با تمام میکروبش!فراموش نشدنی...

از خداوند بخاطر لطف بی کرانش،ممنونم :)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19:2 توسط فرشته مولائی پور

هر که باشی و هر کار کنی، وقتی چیزی از ته دل طلب می کنی، از این رو است که این خواسته در روح جهان متولد شده.این ماموریت تو بر روی زمین است.

تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند و هنگامی که آدم تصمیمی میگیرد در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب میشود که او را به مکانی خواهد برد که در زمان تصمیم گیری خوابش را هم نمی دیده است.

کتاب کیمیاگر،نوشته پائولو کوئلیو

پ.ن: تمام دنبا در خدمت خواسته های شماست،هر کاری که بکنید انتخابی از طرف شماست،آینده غیر قابل پیش بینیِ و اگه قرار بر پیش بینی باشه پس دیگه خوانده نمیشه،و پیش بینی کردن یعنی تغییرپذیر بودن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 5:18 توسط فرشته مولائی پور|

تا کی غم عشق تو فریاد کنم

از ازل تا ابد تو را یاد کنم

در دل شب قامتت پیدا کنم

در همه عالم راز دل رسوا کنم

راه دل سوی دلت درها گشود

می همه از عالم عشاق ربود

دل نمی سوزاند اهل دل همراه من

وای از این رسوا دل خودخواه من

آتش عشق وز خاکستر دل شعله زد

راز عشق بر گونه غم بوسه زد

از عطر تو غنچه دل بر لب عاشق شگفت

در بیانت جز به زیبایی چیزی نگفت

شب پر ازاشک دل و آه من است

داد از این رسوا دلان شیدای مست

از تو هر چه یاد کنیم بی شک نکوست

هر چه جوییم تا ابد با یاد اوست


نوشته:خودم،اسفند90

پ.ن:خب خودم متوجه شدم شعله و بوسه قافیه عالی نمیشه،وزن هم که هنوز کامل یاد نگرفتم...اما با این وجود که نه وزن داره نه قافیه بازم بیت 5،بیت مورد علاقه منه :)

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:5 توسط فرشته مولائی پور|

الان سیزده بدر  و در واقع یعنی عید تمام شد.عیدی که کل مدت تو خونه بودم! هیچ جایی نرفتم،غیر از کنسرت آقای علمشاهی  که دعوت شده بودیم و بالاخره رفتم و مثل یه تیکه سنگ جدا شده از صخره طوفان زده نشستم (ویرایش:من نمیتونم دائم دستام بالا باشه و هورا بکشم!اصلا با شخصیتم سازگاری نداره...نمیدونم چرا ما جایی برای تخلیه انرژیمون نداریم برای همین فکر می کنیم تو کنسرت اگه اینکارو نکنیم به نظر بقیه خیلی دپرسیم!) و به قول مریم که گفت از این به بعد عمرا منو با خودشون ببرن،دیگه منو نمیبرن

گاهی از سکوت و تنهایی بیش از حد من میترسن!البته باید بنویسم تنهایی من منهای اینترنت چون فکر کنم اونا خبر ندارن که من اینجا چقدر  حرف میزنم و کلی دوست خوش قلب دارم :)

خواهرم هم به خاطر عید دیدنی که خونشون نرفتم قرار گذاشت تا آخر دنیا قهر کنه   و این آخر دنیا 5 ثانیه بعد رسید!

خواهرا قهراشون همینقدر طول میکشه!گرچه من با واژه قهر بیگانه ام،وقتی عقب میکشم و حرف نمیزنم باور کن قهر نکردم که بخوای دائم تکرارش کنی ،فقط دنبال یه فرصت مناسبم که یا تو رو ببخشم یا خودمو تا دوباره باهات صحبت کنم.

اینطور که پیداست سال نهنگ رو من خیلی تاثیر گذاشته و حسابی به گِل نشستم!!

خیلی از کارام عقب موندن!!!نمیدونم چرا روزای من خالی میگذره! به غیر از دیدن آسمون و درختای تازه جوانه زده   که برای زمان طولانی اصلا منو خسته نمیکنه...

زیباترین صحنه، جوانه زدن دوباره درختاست و دردناک ترین صحنه،پژمرده شدن گلی روی شاخه خودش:(

حال من شبیه یه نهنگه

نهنگی که از شلوغی دریا خسته است

واسه رسیدن به ساحل دست و پاش بسته است

دلم یه تنگ میخواد....یه تنگ بلور

که بمونم تو نقطه ی تاریک و کور...


پ.ن1: ممنون از دوستانی که اگه نظرات و بستم بازم خاطره من اونقدر براشون مهم بود که تو پست قبلی جایی پیدا کنن که نظرشونو بهم بگن

پ.ن2: خیلی وقت بود از این شکلکا با نمک استفاده نکرده بودم!بزرگ شده بودم!نه،فکر نکنم ربطی داشته باشه :)


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 6:32 توسط فرشته مولائی پور|

امروز از صبح بارون می بارید.انگار دل خدا خیلی پر شده بود،آخه خودم یه بار براش نوشتم اون داره واسه گناهای ما گریه میکنه اما با این وجودم رحمتش رو از ما دریغ نمیکنه

رفتم لب پنجره، هوا پاک شده بود اونقدر که دوست داری یه نفس جانانه بکشی،یاد شعر آقای کاشانی میوفتم

عشق مانند هواست

همه جا موجود است

تو نفس هایت را قدری جانانه بکش

پنجره رو میبندم و ناخودآگاه لبخند میزنم و باعث میشم تا هوای بازدمم روی پنجره رو مه آلود کنه،بیشتر بازدمم و به طرف شیشه میگیرم.میگن خدا موقع بارون هر چی بخوای بهمون میده پس بزار رو شیشه برعکس بنویسم چی میخوام تا درست ببینه :)

بارون میباره و تو این سکوت کوچه تنها ناودونان که میخونن

در تراس و باز میکنم،دستمو که بیرون میبرم چندتا قطره از دوستاشون جدا میشن و تو دستم جا میمونن،میرم بیرون و چشمام و میبندم صورتمو به طرف آسمون میگیرم. بذار سر تا پام خیس بشه :)

قطره ها به صورتم میخورن و با نوازش صورتم پایین میچکن، انگار انگشت خداست که داره روی صورتمو نوازش میکنه و بهم میگه:

فرشته کوچولوی من :) نازنینم هر چی میخوای از من بخواه با تمام وجود به تو نگاه میکنم، منتظر توام گرچه از دریای پر تلاطم وجودت باخبرم اما بگو ،بخواه به تو گوش میکنم...

پ.ن1: این درد دل و5 سال پیش نوشته بودم.دوباره پیداش کردم گوشه یه کاغذ مچاله!نمیدونم قبلا اینجا نوشتمش یا نه! اما دوست داشتم اینجا بذارمش و باز با خودم درد دل کنم

پ.ن2: ببخشید نظراتو بستم،چون نه داستان بود نه شعر فقط یه خاطره بود(که شاید برای هیچ کس اصلا مهم  نباشه...)

.

.

گریه های بی صدا رو کسی تو بارون نمی بینه

برای دیدن نگات،دلم تا صبح

سبد سبد ستاره می چینه...

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 14:46 توسط فرشته مولائی پور

لبخند بزن :)

لبخند زبان مشترکِ سکوت بین ماست

سال نو مبارک

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 6:26 توسط فرشته مولائی پور|


آخرين مطالب
» انتخاب
» عطر طبیعت
» انتخاب تو
» راز عشق
» قهر نکردم فقط فرصتی بده تا ببخشم...
» گریه های بی صدا
» سال نو مبارک
» قلم
» دستان بهشتی
» مثل زندگی ما

Design By : Pichak